امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

بیست وپنجم شهریورماه 92

روز دوشنبه تنها 3 روز بود که از مسافرت برگشته بودیم .بابای رضا صبح زود به رابر رفتند .رضا خیلی اصرار کرد که جمعه بروند تا ما هم بتوانیم همراهیشان کنیم اما قبول نکردند.آن روز آیدا از کلاس نقاشی به اداره آمد و قرار بود که من دنبال امیرمحمد هم بروم .ساعت 12بود که راضیه زنگ زد من گوشی را برداشتم در حالیکه از شدت گریه نمی توانست حرف بزند گفت محدثه ،بابام و زد زیر گریه .خاله مهری که کنارش بود گوشی را گرفت و گفت چیز مهمی نیست بابا یه کم حالش بد شده شما به آقا رضا خبر بدهید .من حالم دست خودم نبود می دانستم اتفاق بدی افتاده اما دلم نمی خواست قبول کنم همه اش به خودم دلداری می دادم و می گفتم حتما آقاجون خوب می شود .با گریه من وآیدا رفتیم دنبال امیر...
28 آبان 1392

حرف دل

هست را اگر قدر ندانی می شود "بود" و چه تلخ است "هست "ی که "بود"شود و "دارم"ی که ...داشتم... حرف دلم این است تا آنجا که می توانید به پدر ومادرتان نگاه کنید...تا آنجا که می توانید به آنها مهر بورزید...مبادا که حسرت یک نگاه به دلتان بماند...(حسی که این روزها رضا با آن شدیدا درگیر است) چیزی که بیشتر سبب پشیمانی وافسوس آدمها را فراهم می آورد کارهایی نیست که انجام داده اند،بلکه حسرت انجام ندادن کارهایی است که دیگر هرگز نمی توانند انجام دهند. ...
28 آبان 1392

سفر به مشهد مقدس -سال 92

شهریور امسال قرار شد به مشهد وبعد هم به شمال بریم .رضا خیلی دوست داشت که باباش اینا هم با ما باشند وقرار بر این شد که ما زودتر حرکت کنیم و آنها بعدا با قطار بیایند .یازدهم شهریور که سالگرد ازدواج ما بود وما برای ماه عسل به مشهد رفته بودیم و الان بعد از گذشت 10سال دوباره آنجا بودیم و خاطرات گذشته را مرور می کردیم چه زود می گذرد و ما گذر لحظه ها را نمی فهمیم .انگار همین دیروز بود با یک ساک کوچک از فرودگاه به سمت حرم راه افتادیم و دنبال هتل نزدیک حرم می گشتیم و مدیر هتل کندو وقتی فهمید که ما برای ماه عسل به مشهد آمدیم به عنوان کادوی ازدواج اتاق خوبی به ما داد.چقدر آنروزها خوشحال بودیم فارغ از دنیا وغمهایش .ساعتها در صحن حرم می نشستیم و دوتایی ب...
25 آبان 1392

جشن فارغ التحصیلی امیرمحمد

خرداد جشن فارغ التحصیلی امیرمحمد در تالار برق بود که من و آیدا و امیرمحمد با هم رفتیم . ابتدای ورودمان امیرمحمد را تحویل مربی دادیم چون باید برای اجرای برنامه آماده می شدند ومن وآیدا به سالن رفتیم .برنامه ها تا ساعت 9 طول کشید و آیدا خیلی خسته شده بود و می خواست به خانه برگردد اما امیرمحمد از اینکه می دید در جایی غیر از مهد دوستهایش را می بیند دلش می خواست بماند از کارهای جالبی که موقع اجرای برنامه کرد این بود که بلندگو طبق معمول توجهش را جلب کرده بود و مدام می خواست خودش را خم کند که صدایش بلندتر از بقیه باشد و مربیش خاله نجمه هم از پشت پرده مرتب تذکر می داد اما امیرمحمد عین خیالش هم نبود و با این کارش باعث خنده دیگران شده بود. البته عشقش...
25 آبان 1392

تولد 9 سالگی آیدا

16اردیبهشت تولد آیدا بود وما با اینکه توافق کرده بودیم تولد 4نفری بگیریم اما به اصرار آیدا چند نفر از دوستهاش هم دعوت شدند . در آن تاریخ رضا به ماموریت بیرجند رفته بود وما خانه مامان اینا بودیم و چون آیدا به سن تکلیف رسیده بود من هم یک تولد زنونه گرفتم که البته جوش بزرگی زدم چون کیف پولم را موقع خرید گم کردم اما بعد از گذشت یکماه در عین ناباوری شخصی زنگ زد ومشخصات کیف را پرسید و آن را تحویل داد بدون اینکه حتی یک ریال از آن کم شده باشد ومن با خودم فکر می کردم هنوز هم آدمها خوب کم نیستند. ...
25 آبان 1392

فروردین 92-سفر به جیرفت وبندر

فروردین امسال قرار بود با بابای رضا بریم چابهار اما یه دفعه همه چی به هم خورد .در واقع مامان و خواهرهای رضا می خواستن مسافرت برن اما باباش می گفت حال و حوصله ندارم .خلاصه رضا گفت تو باید بری و بابا را راضی کنی من هم کلی با بابا حرف زدم وشوخی کردم تا اینکه راضی شد تا جیرفت بریم .البته رضا می گفت از اونجا تا بندر هم به عشق امیرمحمد می یاد.روز اول عید چون عید اول دایی رضا بود رفتیم مسجد وروز بعد در حالیکه باران بهاری می بارید وفضا شاعرانه وعاشقانه بود به سمت جیرفت راه افتادیم .برای ناهار به رستوران شاه نعمت اله ولی رفتیم ودیزی خوردیم بعد از ناهار هم حرکت کردیم بابای رضا توی ماشین ما بود ودائم قربان صدقه امیرمحمد وگاهی آیدا می رفت وبرایشان تخمه ...
25 آبان 1392

سفر به قشم به جای مشهد

روز سه شنبه وقتی رضا اومد دنبالم که از اداره بریم خونه یه دفعه بی هدف گفتم فردا که تعطیله اگه فقط پنجشنبه را مرخصی بگیری این 3 روز را بریم قشم .باورم نمی شد اما رضا قبول کرد شاید به این دلیل که می خواست کمی از ناراحتی من را کم کند .سریع وسایل را جمع کردیم ویکسره به سمت بندر رفتیم آخرهای شب بود که رسیدیم .تقریبا خیس آب شده بودیم .تا حالا تو این فصل بندر نرفته بودیم صبح روز بعد به سمت قشم راه افتادیم پیش خودمون فکر می کردیم تو این هوا کی دیگه می یاد بندر اما وقتی اون همه مسافر را دیدیم تقریبا نزدیک بود شاخ در بیاوریم .این مسافرت هم در نوع خود جالب و خاطره انگیز بود.
24 آبان 1392

جشن تکلیف آیدا-اسفند 91

بالاخره انتظار به سر رسید و روزی که آیدا این همه منتظرش بود یعنی روز جشن تکلیف رسید. هیچکس فکر نمی کرد از آن روز آیدا اینقدر مقید باشه چه از نظر حجاب وچه از نظر نماز خواندن و من خیلی خوشحالم. دعای امروز برای فرزندم دخترم!همیشه وهمه روز تو را به نگاه مهربان پروردگار بی همتا می سپارم از او می خواهم که کمتر از آنی به خود وانگذاردت. دخترم!عفت،حیا،چشم پاک ،قلب پاک و اندیشه پاک آرزوی امروزم برای هر روز توست، خدایا ای همیشه مراقب! مراقب فرزندم باش، ودستان وپاهایش را در مسیر خودت یاری فرما، مادر چادر عصمت حضرت زهرا بر سرت! ...
24 آبان 1392

حرفی با حضرتم...

"السلام علیک یا غریب الغربا یا معین الضعفا والفقرا السلطان یا ابا الحسن یا علی بن موسی الرضا المرتضی کن شفیعنا وشفیع والدینا فی یوم الجزا و رحمه الله وبرکاته" من با تمام کاستیهایم شاید لایق دیدار شما نباشم اما شما همیشه همیشه هوای من را داشتید .هزاران بار می بخشیمون ...باز با دستای مهربونتون با نگاه شفا بخشتون ...میگین بیا ...باز مارا می طلبی ...دیر یا زود... ...
22 آبان 1392

گاهی نمی شود...

آخر شهریور قرار بود بریم مشهد .اسم مشهد که می یاد یه احساس خاص به آدم دست می ده .همش تو رویای رفتن به حرم امام رضا به سر می بری .یاد گنبد طلا وکبوترهای حرم یاد پنجره فولاد -صحن سقا خونه -زمزمه های عاشقونه ودردو دل با حضرت همش خاطره انگیزه و اگه آدم هر سال هم بره مشهد باز هم از عطشش چیزی کم نمی شه . حکایت ما هم همین بود .قرار ها گذاشته شده بود و من به سختی توانستم جایی نزدیک حرم بگیرم .ظهر پنجشنبه بعد از اینکه رضا از سر کار برمی گشت قرار بود راه بیفتیم من همه وسایل را آماده کرده بودم ومنتظر بودم ساعت 3 رضا پیداش شد من با عجله گفتم سریع وسایل را بچین تو ماشین .رضا گفت فعلا بشین باهات کار دارم .دلم ریخت گفتم حتما یه خبری شده ،بعد از یه مکث طولا...
22 آبان 1392